تبليغاتX
خود را باور کن
 
   
     
 
 
 

هیچ چیز  این دنیا به اندازه دریا و زیباییهاش روحم رو به پرواز در نیاورده

سفر٬دریا٬جنگل!

زیبایی!

خدا!

خدایا !خیلی دوست دارم!!!

کنار دریا و توی جنگلهای سرسبز شمال به یاد همتون خواهم بود!

 

 
 
   |    نوشته شده توسط عسل بانو
 
 
 

 

افتخار نه در حرف است و

نه در آن چه که بودیم!

دلگیر نباش

اگر سر سرباز هخامنشی را

به حراج گذاشتند٬

چرا که خونش هنوز در رگ ماست!!!

مواظب قلبت باش دوست من

فراموشی آفت قرن است.

 
 
   |    نوشته شده توسط عسل بانو
 
 
 

 

بزرگی از راهی می گذشت مرد جوانی را دید که با سرو صورت خاکی به سنگی تکیه داده و

 به شدت غمگین و به هم ریخته است.کنار آن مرد نشست و جویای احوالش شد .مرد جوان

گفت:"دست تقدیر زندگی ام را بر هم زد.ایام خوشی را در کنار خانواده داشتم٬اما دست تقدیر

 با من یاری نکرد و روزگارم را به هم ریخت.اکنون که همه چیزم را از دست داده ام دیگر هیچ

امیدی به بهتر شدن زندگی ندارم چرا که می ترسم دوباره شروع کنم و دوباره دست تقدیر

زندگی ام را خراب کند! "آن مرد دستی بر شانه جوان زد و گفت:" تقدیر به تو چکار دارد جوان؟

 دست تقدیر طوری عمل می کند که نیت درونی تو دیکته می کند.دست تقدیر هر لحظه به

قلب تو نگاه می کند و بر اساس نیت درونی و لحظه ای تو٬دنیا و زندگی را برایت صفحه آرایی

 می کند. دست تقدیر به اینده تو کاری ندارد.دست تقدیر منتظر است تا تو آروزیی دردل 

 بگردانی و قدمی برداری  و همانی شوی که واقعا می خواهی و بعد اوضاع و احوال را چنان 

 برایت جفت و  جور می کند که با آنچه می خواهی واقعا مطابق شود.دست تقدیر چیزی غیر

 از دست تو نیست .پس وقتی خودت قصد و نیت دوباره ساختن را داری ٬دست تقدیر هرگز

 نمی تواند مانع کار شود ٬بر عکس به کمکت می آید و تو را همراهی می کند.

دست تقدیر دست توست!

 
 
   |    نوشته شده توسط عسل بانو
 
 
 

اکنون سه دهه از روزی که مادرشده ام می گذرد و از آنچه که خداوند برایم تقدیر کرده ٬سپاسگذارم.در یکی از روزهای بهار٬با آمدن" گابریل" رندگی من عوض شد .تقریبا پس از ۲۴ ساعت درد٬خداوندآن موجود کوچک دو کیلو و پنجاه گرمی را به ما داد.هر مادری که از درد و ناراحتی نخستین زایمان جان سالم به در می برد٬با شگفتی فراوان در می یابد که حاضر به زایمان دوم نیز هست.به همین دلیل یکسال بعد"جوردن"به دنیا آمد.با آمدن این دو٬من به عضویت جامعه مادران در آمدم.با به دنیا آمدن فرزندانم٬وارد مرحله جدیدی از زندگی شدم و فهمیدم که مسایل مربوط به آن ٬بسیار دردناک تر از درد جسمانی زایمان است.مثل اولین بریدگی دست پسرم بزرگم که خون از آن فوران می زد و تب های شدید آن ها٬دست و پنجه نرم کردن با بیماری ها٬ مرگ خرگوش کوچولوی آن دو٬تصادفاتومبیل٬ترس پسر کوچکم از سگ ها و ...اگر چه دوره پر از درد بارداری٬طولانی به نظر می رسد ولی در مقایسه با مسئولیت های خطیر یک مادر و دل نگرانی هایش٬تقریبا هیچ به شمار می آید.با کوچکترین سرفه کودک از خواب پریده و به سراغ آنها می روم.حتی وقتی در فروشگاه به تنهایی در حال خرید هستم ٬ناخودآگاه به فریاد"مادر٬مادر"بچه هایی که اصلا نمی شناسم٬پاسخ می دهم.

اکنون دوره بزرگ کردن آنها گذشته و نگرانی از شیر گرفتن٬آموزش کنترل ادرار٬روزهای اول مهد و مدرسه٬اولین بیماری و نخستین ملاقات با دندان پزشک را از سر گذرانده ام و با گرفتاری تازه تری مانند اولین دل شکستگی٬گرفتن گواهینامه٬نمرات درسی و...روبه رو شده ام.و به زودی شاهد مرحله دیگری از زندگی انها هستم.ازدواج و صاحب فرزندان قد و نیم قد شدن . شروع دوره مادر بزرگی و دغدغه های تازه آن.در حال حاضر ٬کلمه رمز برای ورود به قلبم"مادر"است و این بزرگترین هدیه ای است که فرزندانم به من داده اند .وقتی کوچک بودند ٬تا پدر و معلمشان به یادشان نمی آوردند که روز مادر است هدیه ای نمی اوردند هر چند که در همان روزها٬از باغچه خانه یا مدرسه برایم گل های وحشی زیبایی می اوردند.امسال باز هم مشتاقانه منتظرم که روز مادر٬به سراغم بیایند٬هرچند که دیگر محال است این روز را فراموش کنند.اگر گابریل و جوردن نبودند من اکنون جزء عضو جامعه مادران نبودم.

پس روز مادر بر من مبارک!

 

نازنین مادرم روزت مبارک

 
 
   |    نوشته شده توسط عسل بانو
 
 
 

۵ ثانیه فرصت داری تسلیم شوی!!!

سلاح منفی بافی را کنار بگذاری

و اجازه دهی نهال اندیشه های مثبت

در ذهنت جوانه بزند!

۵ ثانیه تمام شد!!!

 

(میلاد تهرانی)

 
 
   |    نوشته شده توسط عسل بانو
 
 
 

اگر در جستجوی آرامش

به اینجا رسیده ای ٬

وقت آن است که بدانی...

هیچ جمله ای در هیچ کتاب دنیا

تو را آرام نخواهد کرد!

آرامش را در جایی جز وجود خودت

نخواهی یافت دوست من.

باور کن!

 

(میلاد تهرانی)

 
 
   |    نوشته شده توسط عسل بانو
 
 
 

امیدواری در چشم هایت می درخشد

و مهربانی در قلبت موج می زند

ای نگاهت آفتاب٬دلت دریا

وجودت می ارزد به کل دنیا

 

(میلاد تهرانی)

 
 
   |    نوشته شده توسط عسل بانو
 
 
 

تا حالا فکر کردی دنیا چند متره؟تا حالا فکر کردی که مساحت دنیا رو می شه حساب کرد یا

نه؟محیطش رو چی؟اصلا دنیا چند متره؟رقم هاش به اندازه ای هست که توی صفحه کوچیک

ماشین حسابت جا بگیره؟اصلا مهمه بدونی این دنیایی که داری توش راه می ری٬نفس می

کشی و زندگی می کنی چند متره؟شاید مهم باشه ولی مهم تر از اون اینه که بدونی دنیای

که برای خودت ساختی چند متره!آره...دنیای تو.هر کدوم از ما علاوه بر این که توی یک دنیای

بزرگ و مشترک زندگی می کنیم یک دنیای خصوصی هم داریم.دنیای درون ما!خیلی ها

دنیای درون شان کوچیکه مثل آپارتمان های امروزی که ۴ نفر به زور توش جا می شن و نمی

 شه توش قایم باشک بازی کرد!اما بعضی ها دنیاشون از دنیای واقعی و مشترکی که همه ما

 داریم توش زندگی می کنیم هم بزرگ تره.این که دنیای به این بزرگی رو چطوری توی دل

 خودشون جا دادن هم خودش جای بحث داره اما اونایی که دنیاشون کوچیکه همیشه توی

عذابن.چرا فلانی امروز به من اخم کرد؟چرا غذا شوره؟چرا دوستم نداره؟چرا فوت کرد؟ای

 کاش نمی رفت!ای کاش اینطوری نمی شد!چه قدر زندگی پوچه!تکراریه ٬خسته کننده است

 و چرا و ای کاش و حرفای منفی این آدما هیچ وقت تمومی نداره.وقتی هم که یک چیزی بر

 وفق مرادشون هست می گن کاشکی از خدا چیز دیگه ای می خواستم!چی می شد اگه

 به خاطر همین چیزی که خواستی و خدا بهت داده شکر گزاری کنی تا این که با گفتن این

جمله خودت رو به این باور برسونی که زندگی هیچوقت روی خوشی نداره؟دلم میخواست

می تونستم جنس دنیای این آدما رو عوض کنم!احتمالا دنیایی از جنس سیمان دارن!سخت و

 محکم و غیر قابل نفوذ.باید خرابش کرد و از نو ساخت.ولی ای کاش دنیاشون کش می اومد!

اون وقت می گرفتم دنیاشون رو می کشیدم ٬ اون قدر می کشیدم تا اندازه دنیای آدم بزرگا

 بشه.آدمایی که خودشون هم مثل دنیاشون بزرگن.کسایی که با یه حرف ناراحت کننده زندگی

 شون رو تلخ نمی کنن٬کسایی که همیشه خدا رو برای کوچیک ترین چیزی بهشون داده شده

 شکر گزاری می کنن.کسایی که ایمان دارن پشت هر ناراحتی حکمت خدا هست٬ کسایی که

 دنیاشون اون قدر بزرگه که با هیچ دستگاه پیشرفته نمی شه مساحت و محیطش رو حساب

 کرد!

من و تو جزء کدوم دسته از این آدماییم؟

 
 
   |    نوشته شده توسط عسل بانو
 
 
 

بزرگي از راهي مي گذشت.پسر جواني را ديد با قيافه اي خاك آلود و افسرده كه آهسته قدم بر مي داشت و گه گاه رو به آسمان مي كردو آه مي كشيد.كنار آن جوان رفت و از او پرسيد:

غمگين بودن حالت خوبي نيست.چرا اين حالت را برگزيده اي؟پسر جوان لبخند تلخي زد و گفت:"دلباخته دختري خوب و پسنديده شده ام.او هم به من دلبسته شده است اما هم پدر من و هم پدر آن دختر از هم زياد خوششان نمي آيد.امروز دل را به دريا زدم و در مقابل پدر خودم و پدر او با صداي بلند فرياد زدم كه يا بايد با ازدواج من و دختر مورد علاقه ام موافقت كنند يا اين كه من خودم را مي كشم!"

آن مرد لبخندي زد و گفت:"و آن ها هم يك صدا گفتند با گزينه دوم موافق هستند و گفتند برو خودت را بكش چون با ازدواج شما دو نفر موافقت نمي كنند؟درست است؟"

پسر آهي كشيد و گفت:"بله!الآن مانده ام چه كنم.از طرفي زير حرفم نمي توانم بزنم و از طرف ديگر هم مي دانم كه خودكشي گناه است و فايده اي ندارد.اشنباه كارم كجا يود؟"

آن مرد دستي بر شانه جوان زد و گفت:"اشتباه تو در جمله اي بود كه گفتي!وقتي انسان چيزي را از اعماق وجودش مي خواهد ديگر مقابل اين خواسته گزينه ديگري جايگزين و انتخاب ديگري را مطرح نمي كند.او فقط يك انتخاب را مي خواهد و هرگز هم از اين انتخاب خود كوتاه نمي آيد.تو بايد مي گفتي يا با ازدواج من با اين دختر موافقت كنيد و يا باز هم بايد با اين ازدواج موافق كنيد."

مرد اين بار محكم بر شانه جوان كوبيد و گفت:"هميشه در زندگي وقتي چيزي را طلب مي كني ديگر به سراغ"شايد و اگر و اما" نرو.هر وقت كه در خواسته تو ترديدي ايجاد مي شود و تو اين ترديد را با آوردن عبارت" يا اين يا آن " بيان مي كني٬مخاطبان تو مي فهمند چيزي كه مي خواهي قابل معامله است و اگر برآوردن قسمت اول درخواست تو سخت و مشكل باشد٬بافاصله به سراغ قسمت دوم آن مي روند و تو هرگز نبايد روي بعضي از خواسته هاي خود امكان معامله فراهم كني!ياد بگير كه روي بعضي از آرزوهايت از عبارت "يا اين يا آن " استفاده نكني.مطمئن باش محبوب تو هم وقتي اين جمله را مي شنيد بيشتر از جمله اي كه گفتي خوشحال و مصمم مي شد.

 
 
   |    نوشته شده توسط عسل بانو
 
 
 

روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه‌هاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خيلي خوب بود پدر.
- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي‌کنند؟
- بله پدر، ديدم...
- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟
- من ديدم که:
ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند.. ما استخري داريم که تا نيمه‌هاي باغمان طول دارد و آنان برکه‌اي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کرده‌ايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند. ايوان ما تا حياط جلوي خانه‌مان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است......
ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي‌کنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي‌شود. ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت مي‌کنند، اما آنها خود به ديگران خدمت مي‌کنند. ما غذاي مصرفي‌مان را خريداري مي‌کنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد مي‌کنند. ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن مي‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود:

متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!

 
 
   |    نوشته شده توسط عسل بانو
 
 
     
 

pctfx3.1

Digital Classic Fix Template

سي دي كاتالوگ چند رسانه اي گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: طراحي و پياده سازي قالب وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog دامنه فارسی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور